تبليغاتX
همــــراز

ما یه زوج جوونیم، که به ترتیب 27 و 24 سالمونه... 16 اردیبهشت 85 عقد کردیم و در 7 شهریور 86، رسماً همخونه شدیم... لازم به توضیحه که ما دو تا، نسبت به هم خیلی حسّاسیم... پس از دوستایی که تازه به جمع ما وارد میشن، خواهش می کنیم که ما رو با کلمات محبّت آمیز، مورد خطاب قرار ندین... خانوما، منو مورد خطاب قرار ندن و آقایون هم خانومم رو! جا داره اینجا، از دوستای عزیزی که این مسائل رو رعایت می کنن، تشکّر کنیم...
صفحه نخست ایمیل مستقیم آرشیو وبلاگ قالب رايگان سفارش قالب قالب اختصاصي

...!!!

 

اضافه شد:

ما یک تصمیماتی با مشورت همدیگه گرفتیم دوستانی که میخوان با ما در ارتباط باشن لطف کنن به ایمیل  ham_ashian@yahoo.com ایمیل بزنن  نه به ایمیل مستقیم! تا ما هم بتونیم به ایمیلاشون جواب بدیم و اونارو در جریان تصمیماتمون بذاریم.

........................................................................................................................

سلام به همه ی دوستان عزیز 

ما آرشیو این وبلاگ رو منتقل کردیم به جای دیگه  تا بیشتر از این آلوده ی وجود بعضی از دشمنان دوست نما نشه!!

 خیلیها واسه ما عزیزن و دوستشون داریم منظورمون هم اونا نیستن. مخصوصاً تمام دوستانی که وبلاگ ندارن و همیشه رابطه اشون رو با ما حفظ کردن و ارزش و جایگاه خاص و ویژه ای برامون داشتن و دارن و یه تعدادی از بچه های وبلاگ نویس که جز دسته ی دوستان عزیز ما هستن.

اون دوست نماها خودشون بهتر میدونن کیان!! جالبه که بعضیها که به عشق من و تانی حسادت میکردن و میکنن هضم دوست داشتن یک زن و مرد تا این حد براشون غیر عادی به نظر میرسه و از هر فرصتی برای پشت سر ما حرف زدن پیش دوستای دیگه امون استفاده میکردن! چون این افراد دایره ی ذهنشون تنگ و محدوده و نمیتونن این عشق رو که خودشون ازش بی بهره هستن برای ما تحمل کنن ما هم چون وبلاگمونو دوست داشتیم به یه جای دیگه منتقل کردیم که پاک و مقدس برامون بمونه. آلوده ی این افراد نشه.

اما میرم سراغ  ۲ نفر بحث اصلی ما:

اول خطاب به تویی که فکر میکنی نفهمیدیم کدوم آشغالی هستی و با اسم بهنام برای ماجراهای ممد اینا کامنت میذاشتی البته با همکاری اونا و معاون پایه ی یکت!

اسمت رو نمیارم چون تانی قسمم داده که حتی آبروی آشغال بی ارزشی مثل تورو نبرم... آخرین اولتیماتوم پارسال منو فراموش کردی؟ یادته بهت گفته بودم یکبار دیگه ببینمت دور و بر من و تانی میپلکی قلم پاتو خورد میکنم؟ یادته وقتی ردت رو گرفتیم و فهمیدیم کامنتهای فحش به اسم پسر مال تو بوده چه بلایی سرت آوردیم؟؟ یادته به روح بابام قسم خوردم که مرد نیستم پیدات نکنم؟؟ دیدی چه جوری با همکاری همسر منحصر به فردم پیدات کردم و رسوا شدی؟

التماسهای پارسالت رو یادت رفته که به .... خوردن افتاده بودی؟ فکر نمیکردی کسی بفهمه حرفهای به این کثیفی از دهن یک زن بی همه چیز در میاد! حرفایی که ما که مَردیم شرممون میشه بگیم ولی توی آشغال دهنت رو باز میکردی و میگفتی چون فکر میکردی کسی به تو که زنی شک نمیکنه چنین حرفایی بزنی.. یادته منو تانی با هشیاری و کاراگاه بازی بی نظیرمون چه جوری مچتو گرفتیم؟ یادته مدارکی که ازت به دست آوردم؟؟؟ یادته بهت گفتم وبلاگ کثیفتو میبندی شرتم کم میکنی وگرنه با مدارکی که ازت دارم بلایی سرت میارم که مرغای اسمون به حالت گریه کنن؟

من بچه ی ارتشم.... همونی که خواستی با کامنتهات انکارش کنی غافل از اینکه  تو همین دنیای وبلاگ نویسها یه چند نفری منو هم با لباس خونه دیدن هم با لباس ارتش و تو به مقصود کثیفت نرسیدی... توئه آشغال رو شناختم که همه ی مدارکی که ازت داشتم رو نگه داشتم هنوز تا اگر زمانی لازم شد با مدرک حرفامو ثابت کنم نه با منم منم کردن! عکسایی که از بچه های مردم دادی تا اعتماد ما رو جلب کنی رو هم دارم هنوز علاوه بر همه ی چیزای دیگه! بهتر از هرکسی دیگه میدونی تمام حرفهایی که زدی تو کامنتینگ اونا با اسم بهنام زر زیادی بود و حرف مفت! خودت میدونستی ما زن و شوهریم و توی کثافت به خاطر اولتیماتوم ها و اتمام حجتهایی که باهات کرده بودم خواستی مثلاً خودی نشون بدی و انتقام بگیری. اونم با اسم مستعار و با این خیال خوش که نیما و تانی نمیفهمن!

ولی نیما و تانی رو دست کم گرفتی. ضریب هوشی ما خیلی بالاتر و بیشتر از توئه. انقدری که فکر کنم بچه امون نابغه بشه... آمارتو دارم که وبلاگای دیگه ات و اسمهای مستعاری که میای حتی به وبلاگ دوستهای ما و زیرآب ما رو میخوای بزنی پیششون چی هستن! دورا دور زیر نظر داشتیمت... به روی خودمون نیاوردیم که میدونیم تویی، داشتیم تماشا میکردیم بقیه ی ... خوریهای اضافه ات رو تا ببینیم تا کجا میکشونی. حتی خطاب به ماجراهای من و ممد دفاعیه رو نوشتیم که تو فکر کنی همچنان که ما نفهمیدیم.... گرچه اونا با تایید و همکاری با تو آشغال نشون داده بودن به ظاهر که همفکرتن! مستحق اون دفاعیه بودن... دیدی به روی خودمون نیاوردیم و نجابت کردیم شیر شدی!! واسه امون دوباره شاخ شدی با اعتماد به نفس کامل اومدی کامنت گذاشتی که ثابت کنی آی پیت به دست ما نمیفته و خودت رو بچه تهران و نارمک معرفی کردی که ما گول این اسم و ادرس رو بخوریم و نفهمیم آی پی همون آی پی قم هستش بگردیم تو تهرونیا دنبالت!!!!  راستی میدونی خونه ی ما کجاست؟ اگه میدونستی این حرفو جرئت نمیکردی بزنی آشغال..... راستی با اسم بهنام گفتی تو هم ارتشی هستی آره؟ ارتشیها کارت شناسایی دارن و لباس فرم ..میدونستی؟؟

شاخ شدی غافل از اینکه اینبار شاختو جوری میشکونم که ضربه مغزی بشی...

حالا خوب گوش بده  بی همه چیز:

ببین جلوی همه دارم میگم که حتی تانی هم نتونه قسمم بده دیگه

به ارواح خاک بابام یکبار دیگه با اسم مستعار بیای اطراف ما بپلکی و پاتو از گلیمت درازتر کنی ... فقط بفهمیم تویی ... فقط حس کنیم و ردیابیت کنیم.... اینبار دیگه نتی اقدامی نمیکنم...  بی سرو صدا کارم رو انجام میدم و اینبار میام قم دم در خونه اتون! بعد خاطره اش رو میام همینجا واسه همه مینویسم. حواست رو خوب جمع کن و گوشی دستت باشه. از من هر کاری برمیاد اینو قبلاً هم بهت ثابت کردم. بهترین راه واسه ی اینکه با ترس و لرز زندگی نکنی و به التماس نیفتی دوباره اینه که پاتو اطراف و محدوده ی ما نذاری. من مثل تانی نیستم که ببخشم یا از دیگران بخوام ببخشنت! یا زود بگذرم و دلم به حالت بسوزه. به این زودیا عصبانی نمیشم ظرفیتم زیاده ولی بشم دیگه...

الان چوب خط ظرفیتم پر شده پس خوب حواستو جمع کن....

حالا میریم سراغ معاون درجه یکت!

خطاب به تویی که از اربابت خط گرفتی و بارها خواستی تو زندگی خصوصی من و تانی با اس ام اس زدن و زنگ زدنهای بی موقعت دخالت کنی... تویی که مثل یه روباه دائم این ور اون ور پرسه میزدی تا از همه اطلاعات بگیری و شماره ی همه رو داشته باشی تا سر فرصت و به موقعش به اون اربابت اطلاع بدی. موقعی که از چشممون افتادی اون زمانی بود که به جای دلداری توی اوضاع پیشرفت بیماری تانی بدون شرم و حیا و در نظر گرفتن حال ما میگفتی: هربار میام نت میترسم بیام اینجا و ببینم که ..... این عوض دلداری دادنت بود؟ به تانی گفته بودم شماره نده بهت ولی انقدر به التماس و اینا افتادی تا بالاخره منم قبول کردم بهت شماره بده. روزی بیش از چند بار زنگ میزدی ولی من به تانی گفته بودم که جز همون یه بار که حرف زده بود باهات اصلاً جواب نده دیگه نه اس ام اسهاتو نه زنگهات رو ... با همکاری اربابت علیه ما توطئه کردی چون تو هم طاقت دیدن خوشبختی مارو نداشتی و حسادت محدوده ی فکرت رو بسته بود. وگرنه چه طور به فکرت نرسید که وقتی زمانی تانی نیم ساعت وقتشو برای حرف زدن با تو حروم کرد صداش مردونه نبود؟ چه طور تونستی با اون ارباب بی ریشه و بی همه چیزت دست به یکی کنی و ۲ نفر بودن ما رو انکار کنی؟ میخواستی با توام حرف بزنم که ثابت شه مثلا من نیمام اون تانیه!!!؟یا خودت رو زدی به خریت که بتونی توطئه کنی و عقده های سرخوردت رو با زیر سوال بردن ما موجه کنی؟؟! غافل از اینکه یکی از دوستهای عزیز ما در جریان سند تو آل های تو بوده واسه خوندن اون کامنتها به دیگران!!! و به ما گفته!

ما به همون اندازه که حسود و دشمن داریم بیشتر از اون اندازه دوستهای با ارزشی داریم که دوستی باهاشون برامون انقدر با ارزشه که دلمون میخواد همچنان باهاشون رابطه داشته باشیم و این دوستی  پاک رو از دست ندیم.


نوشته شده توسط _نیما و تانی_